تبليغاتX
Knock out

Knock out

از روز هفتم چیزی می دانی؟! روز عجیبی بود. خوب،  روز هفتم اتفاق های زیادی افتاد که کسی نمی داند. روز هفتم، خدا چیزهایی آفرید که خارج از برنامه ی آفرینش بودند. اصلا، روز ششم آفرینش تمام شده بود. فرشته ها رفته بودند پی یل للی تل للی خودشان و خدا هم داشت استراحت می کرد.

یکی از این آفریده ها ماهی قرمز بود. آن موقع آب ها ماهی قرمز نداشت. خدا نشسته بود روی صندلی راحتی اش و داشت سرنوشت ها را دید می زد. خدا دید که پسری پسری را بوسید و درست وقتی که آن یکی زبانش را چرخاند شانه ی راست خدا تکانی خورد و یک ماهی قرمز از زیر بغل ش افتاد. ماهی کوچک قرمز روی عرش خدا بالا و پایین می پرید. خدا ماهی قرمز را نگاه می کرد. من انجا بودم. سراسیمه رفتم تا ماهی را به آب بیاندازم. خدا اجازه نداد. ماهی قرمز کوچک داشت جان می داد. خدا خودش از جای ش بلند شد، ماهی قرمز را به بهشت برد و به آب انداخت. ماهی، راه دریا را پیش گرفت. خدا گفت، نرو. ماهی رفت، رسید به دریا و مرد. شوری ِ آب دریا به ماهی نساخت. خدا جنازه ی ماهی را کف دست هایش برد به کوهی بلند. خدا گفت، گفته بودم نرو... چرا رفتی؟ ماهی گفت: برای آزادی... خدا ماهی را رها کرد.

 از مجموعه یادداشت های فرشته ای که آدم شد...

.::.

 وبلاگ هایی که متمدن شدند

 درد را بریز روی تن من

 http://www.4shared.com/file/103918944/417dc4cb/hamid_poems.html

 قبیله ی پسر های در به در

 http://www.4shared.com/file/103918967/ea42f7f3/Hmazad.html

 سیزده روایت من اینجا هستم

 http://www.4shared.com/file/103918834/ffe383b/chitra.html

 ما برای فتح ثانیه ها آمده ایم

 http://www.4shared.com/file/103918717/af9d4c3e/Barbod.html

 درست گفتم؟ حرف های ما همیشه این طور بوده

 http://www.4shared.com/file/103919120/a6e59189/Khashayar.html

 ترجمه

 آمریکا و چند شعر دیگر، آلن گینزبرگ

 http://www.fileden.com/files/2008/12/26/2239951/America_Allen_Gingsbergh.pdf

 خاکسترهای آبی، ژان پل دُوا

 http://www.fileden.com/files/2008/12/26/2239951/Blue_Ashes-_Final.pdf

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:17  توسط امیدرضا  | 

امروز ( پنجم فروردین هزار و سیصد و هشتاد وهشت) یادم بماند. ظهر که خوشحال بودیم و شب که دیر وقت بود و باران می بارید تند تند و خوشحال بودیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:15  توسط امیدرضا  | 

باید از خانه رفت. باید فصل تازه ای را آغاز کرد. قبلی ها خوب بلد بودند. شاید هم بهانه ی خوبی داشتند؛ آنها زندگی خودشان را دارند. من هم دارم. من تو را دارم. من از همان ها، خیلی بیشتر دارم حتی وقتی که دور می افتیم. دلم برای تنهایی مامان می سوزد. صدای تنهایی مامان وقتی می آید، پاهایم سست می شود. آسان نیست. فرق دارد. صدای سربریدن صدها گنجشک کوچک است در تاریکی. من سال ها، بهترین سال های زندگی ام این صدا را با صدای شکستن امیدرضا شنیدم. شکستن امیدرضا صدا نداشت. دافعه داشت که مامان نداند برای چه، از کجا... همه ی گنجشک های این شهر، آنها که بر فراز بام ها می پرند و آنها که روی درختان پیر بعد از باران غوغا میکنند و آنها که این بهار آبستن میشوند، گنجشک های من اند جز آنهایی که مامان برای شان در باغچه ی خانه مان برنج خام می پاشد. من گنجشک کوچک توام، کف دست هایت یا روی گودی بین شانه و گردنت یا بین سینه هایت یا روی بازو هایت لانه خواهم ساخت. من امتداد صدای تنهایی مامان میشوم شاید، نمی دانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:55  توسط امیدرضا  | 

حذف شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:3  توسط امیدرضا  | 

اگر می شد نشنید، چنان که می شود سکوت کرد و آن چنان که ساده می شود مُرد، آسوده زندگی کرد، زنده بودن را دوست تر می داشتم.

شرمسار ِ مهربانی ِ دستانت می شوم و نگاهت و کلامت وقتی که حتی وضوح ِ عشقت، چیزی از اشتیاقم به نبودنم - مرگ -  کم نمی کند. با تو که هستم، هِی باید پرسید؛ کجا هستم، به کجا می روم. باید رفت؟  باز هم باید نالید و به یاد آورد، کجا بودم؟ تو میدانی؛ فراموشی، مهارتی است که ندارم. مهارت ِ من، پنهان کردن ِ تنهایی هاست. ناشکیبایی ها. سکوت. من اینجا هستم، در رابطه ی بی نام ِ دوست داشتن ِ تو - یار ِ روزها و ماه های علاقه و اندوه - که می گویند "به یک مو بند است". بگذار باشد. وقتی که زندگی خودش به یک مو بند است - وقتی می شود دو تا رگ را برید یا شب چند تا قرص ِ اضافه خورد و تمامش کرد - بگذار رابطه هم... رابطه های ما. آشنایی ها. جدایی ها. زندگی هایی برای دیدن و شنیدن. تو با چند نفر خوابیده ای؟ خیلی هستند؟ می خواهم با تو - خیلی - زندگی کنم به یاد ِ دوستت دارم های نگفته و نشنیده. بد فرجامی ها و بی فرجامی ها.

 کاری به کار دنیا و حرف ها ندارم. گفته ای با من می مانی، باور کرده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:11  توسط امیدرضا  | 

پرنده ی زخمی عمود سقوط نمی کند.

فانوس دریایی سرانجام  راه دریا را پیدا خواهد کرد.

تو را دوست می دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:13  توسط امیدرضا  | 

سلام ستوان۲ (...) امتحان چهارشنبه ست. حالا درسته برای تو مهم نیست؛ ولی همين كه دور هميم خوبه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 16:15  توسط امیدرضا  | 

ساکن مانده ام در این دریا که آب از آب ش تکان نمی خورد با بادبان های افراشته ی بیهوده که هیچ بادی نمی وزد.

کجایی ناخدا؟!

بیا لنگر را بگیر از آب...

کجا هستید باد های آخر پاییز؟! منظره ای هست در دور دست خیال...

بیایید و طوفان بیاورید بی آن که زلف ِ خلوت ِ ناخدا را آشفته كنيد...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:16  توسط امیدرضا  | 

 

ناک آوت سوم

.::.

کلید را در سوراخ می چرخانی. دست بر دستگیره آویخته ام. این در باز نمی شود. پشت به تو ایستاده ام رو به پنجره. پنجره ها را می شمارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 20:54  توسط امیدرضا  | 

اسراییل...

پَر!

حماس...

پَر!

کودک فلسطینی...

بچه که پر نداره! خودش خبر نداره!

هه! هه! هه!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:2  توسط امیدرضا  | 

وقتی که خوابی و  باران می بارد و خانه  تاریک است.

وقتی که خانه نیستی و منتطرت می  شوم که بیایی.

وقتی که دوستت دارم.

وقتی که می ترسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:49  توسط امیدرضا  | 

زندگی ساده است. کسی هست، عشق هست، سكس هست و بعد هيچ چيز نيست.

زندگی خيلی ساده است.

زندگی شاید بخاری است که از لیوان ِ چای ِ آخر شب های ِ تنهايی بلند می شود.

گريزان و نمناک.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:29  توسط امیدرضا  | 

زندگی مشترک یک جور ماجراجویی بی رحمانه است. دو تن - شاید عاشق - به هم عادت می کنند و اسمش را می گذارند؛ زندگی. روزمرگی شاید ظلم بزرگی باشد در حق یک عاشق. این ظلم تحمل می شود تا جایی که یکی قصد انتقام گرفتن می کند. شايد اگر حرمت چيز ها حفظ بشود اين انتقام گيری ها نتیجه اش آرامش باشد که ادامه ی زندگی مشترک را باعث می شود. زندگی کردن کار سختی است. زندگی مشترک سخت تر... زندگی زن و شوهر ها، پارتنر ها و هم خانه ها يا حتی دو دوست كه جدا از هم زندگی می کنند. چیزی که یک رابطه را تبدیل به زندگی مشترک می کند یگانگی و وحدتی است که دو نفر خواهان آن هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:46  توسط امیدرضا  | 

سیگار می گیرانم که جامی دیگر بگیری...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:8  توسط امیدرضا  | 

دلم می خواهد با تو روی یک دانه ی برف بخوابم

وقتی کمرم شعله ور می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:26  توسط امیدرضا  | 

یک

من گاهی دلم میخواهد حرف بزنم، نه همیشه، فقط گاهی.

من گاهی یادم می رود همیشه باید از آدم ها ترسید. از این رابطه ها که مثل بادکنک های رنگی یک جشن کوچک، فشار انگشتان ظریفی را انتظار می کشند و آه که دل آدم چه بد فرو می ریزد از صدای ترکیدن شان...

دو

همیشه چیز جدیدی - چیزهای کوچک بی معنی - برای به هم ریختگی اول صبح پیدا می شود. درد های همیشگی به کنار...روز های من را از این سیاه تر نکن.

سه

من تو را دارم!؟ حالا که نزدیک تر از همه آمده ای... با تن ات...

چهار

حرفی هست که نگفته ام؛ گلايه ای که باید بدانی. نمی شد گفت. نمی شود. تو نازنین تر از آنی که بشود از تو گله کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:39  توسط امیدرضا  | 

این جا ساکت است، معمولا. من يك اتاق سرد دارم. صبح ها از حیاط صدای گنجشک می آید. کاش می شد بیایی بشنوی. با هم بیدار می شدیم و می شنیدی. اینجا اجازه ندارم مهمان بیاورم. معمولا صبح هارا درس می خوانم و ظهر ها را و عصر ها را هم و فکر می کنم. فکر های قاطی. کاش می آمدی همه ی فکر های من را مال خودت میکردی. راحت می شدم. به تو فکر می کردم و فقط همین. همین... شب ها کاری ندارم. گاهی با احسان میرویم قدم میزنیم. می رویم کافی شاپ دلخواه من و حرف می زنیم. یا می روم کافی نت وبلاگ ها را می خوانم. بعضی شب ها مامان می آید. سعی می کند که حرف بزنیم. حرف هایی که غصه نداشته باشد. سعی می کند بی غصه بیاید. از وقتی اینجا هستم اوضاع بهتر است. از خانه دور مانده ام. از مامان و بابا. راستی تو کجا هستی بابا؟ تو چرا هیچ کجای نوشته های من نیستی؟ تمام این سال ها من هیچ وقت مامان و بابا نداشتم. من همیشه مامان و مامان داشتم. تو همیشه یک سایه بودی بابا. سایه آدم را می ترساند. مامان با روشنایی اش ما را حفظ کرد. سایه و روشنی مرزی ندارند. اوضاع بدتر هم می شود. مامان می گوید من عوض شده ام. من می گویم طاقتم تمام شده است. میگوید چیز هایی هست که نمی داند. من هم می گویم هست و کاش به خاطرشان من را به دنیا نمی آورد... آمده ام اینجا که تنها باشم با کتاب های عوضی کنکورم و درس هايی که ۵ سال تحمل شان کردم به خاطر این که این شهر لعنتی رشته ی دلخواه من را نداشت. من اینجا ماندم که تو تنها نمانی مامان. من می فهمیدم تو تنها بودی / هستی. من معنی تنهایی را می فهمیدم / می فهمم. حالا ۵ سال گذشته است و من باید تصمیمی بگیرم. این من را عوض کرده است. من باید همه ی این ها که دوست ندارم را تمام زندگی تکرار کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 3:39  توسط امیدرضا  | 

به ب.م

تو با خودت چیزی می آوری که من اسمش را نمی دانم. تو چیزی داری که من نمی دانم چیست که وقتی با احساس من می آمیزد حاصلش آرامش است. شاید من به تو معتاد شده باشم. شاید چیزی که تو داری یک جور مخدر جدید باشد که با رنگ روشن چشم هایت - که نمی دانیم چه رنگی است - می سازی اش. باید همین باشد. ما که با هم نسبتی نداریم. ما نه بوی فرند هستیم نه پارتنر و نه عاشق هم... ما فقط دوست هستیم. من از توضیح دادن خودم خسته شده ام. اصلا چرا باید توضیح بدهیم؟ چرا باید همه چیز را توضیح داد؟ من فقط می خواهم یک چیز را خوب بدانی؛ من دوستت دارم و می خواهم دوست بمانیم. این "دوستت دارم" را کسی، از پایان راهی رفته می گوید. کسی که روز های بعد از طوفان را دیده است. من می خواهم گاهی فقط با من باشی. حرف بزنیم و به هم نگاه کنیم. تو حرف بزنی. من گوش کنم و صدایت را و نگاهت را و لبخند هایت را درونم حبس کنم. همین. 

این نوشته چرک نویسی داشت که گم شد، اين ها يادم مانده بود.

این نوشته یک اشتباه بزرگ دارد؛ ۳ بار نوشته ام "می خواهم" و من خوب می دانم خواستن با دوست داشتن جور در نمی آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:57  توسط امیدرضا  | 

 

ناک آوت ِ دوم

.::.

يك شب بيا اين خانه را با من آتش بزن. به پوست ِ مهتابی ِ من فكر كن كه روی شعله ها سرخ مي شود و تاول ميزند و خاكستر ميشود و من از اول تا آخرش به يك نقطه خيره خواهم  بود و فرياد نميزنم و كسی نميفهمد و حتی استخوان هایم را هم پيدا نمی كنند... اين خانه خيلی سردش است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:41  توسط امیدرضا  | 

همه ی وبلاگ هام

 [Or]

http://omidrezaa.blogspot.com

 آی پلی

http://iplay.blogfa.com

 ناك آوت

http://ko.blogfa.com

بايد بگريزم. من بايد از تمام آن هايی كه دوست شان دارم، دور بمانم. من به درد نميخورم. تمام كسانی كه دوست م دارند، جز از بيهودگی من نصيبی نخواهند داشت. من به درد نخوردم وقتی ويرانی رسيد و تو محبوب من، با من نه، با خودت دشمن بودی. مامان... من به دردت نمی خورم، چه جوری حالی ات كنم؟ من هر روز كمتر می شوم. كمتر از هر روزی كه می ميرم. روزی تفاله های من را از جايی جمع خواهید كرد. همين چشم ها كه خيره می شويد شان. همين دست ها كه می فشاريد شان. همين لب ها كه مزه شان می كنيد و خنده هايم. لبخند هايم... جدی نگيريد شان. من هميشه لبخند ميزنم.  چيزی نمانده است. روزی تابوت های خاكستری تن ِ تكه تكه ام را تا ته ِ دره های رسوايی و ناكامی به دوش خواهيد كشيد. من بايد بگريزم. به من سوی گريزی نشان دهيد. به من فصلی جز پاييز نشان دهيد.  به من اميد را نشان دهيد.

 اميدرضا | Omidreza.s@gmail.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:9  توسط امیدرضا  |