تبليغاتX
Knock out

Knock out

هفت ماه گذشت و حالا اینجایی.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:12  توسط امیدرضا  | 

روزها، مدام حسرت روز هایی رو می خورم که تو دانشکاه تلف کردم. برام مث شکنجه بود. بدتر اینه که خیلی دیر تصمیم گرفتم بریزم دور اون روزها رو.

شب ها که می خوام بخوابم به این فکر می کنم که مبادا اشتباه کرده باشم. اینکه دیگران درست میگن و من دارم اشتباه زندگی می کنم.

یه جایی هست به اسم وینترفال. جایی که مردم و گرگ های شمالی زندگی می کنن. فرمانرواش لرد استارک مرحوم بود. الان پسرش راب فرمانرواست. یه گرگ داره که هر کی نگاه چپ به راب بکنه، گلوی طرفو پاره می کنه. دلم می خواد اون گرگه باشم[...]

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:57  توسط امیدرضا  | 

پارسال

تا به حال لانه درست کردن پرنده ها را دیده اید؟ من دیده ام. نه این که از شبکه مستند یا همچو چیزی! نه، از نزدیک. این اواخر پای دو تا قمری به خانه باز شده است. اوایل فقط می آمدند و می رفتند، از پنجره. بعد، ظاهرا به این نتیجه رسیدند کتابخانه جای مناسبی برای لانه سازی است. دقیقا نفهمیدم چطور شروع کردند، یک روز که از پادگان برگشتم دیدم مشغول بنایی اند! سعید نبود. من نشستم و تنها نگاه کردم.

.

ما همه پرنده ایم، بی آن که بدانیم. آرزو می کنیم پرنده باشیم در حالی که لانه هایمان را هم ساخنه ایم.

.

اینجا طبقه چهارم است، وسط تهران. جلوی ساختمان تقریبا خالی است: چند تا خانه قدیمی، کوتاه و مخروبه. دم غروب می شود نشست دم تراس و شیرجه رفتن های پرستو ها را دید. می شود پسرهایی را دید که یواشکی روی پشت بام ها سیگار می کشند.

دیروز یک گلدان گذاشتم روی تراس.

هواپیمایی رد می شود، هووو...

سایه ی برهنه یک مرد، پشت پنجره ی ساختمانی دور، دارد خودش را خشک می کند.

یک گربه ی زرد

بوی اسپند

.

.

امسال

قمری های امسال، روی نردبانی فلزی، روی ایوان لانه ساخته اند.

اینجا یک خانه ی کوچک است وسط مشهد با حیاط و باغچه.

آسمان روبروی خانه - اتاق من - را ساخنمانی چهار طبقه دزدیده است.

خانه ی مامان و بابا

دور از سعید

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:50  توسط امیدرضا  | 

خدا باید بابت این زندگی، بم حق جانبازی چیزی بده! بس که همه جاش زخمیه..
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:25  توسط امیدرضا  | 

.

برف میاد

برفی که مث آدامس به ته کفش می چسبه

.

در سمبل شناسی چتر وسيله ايست كه ذهن خودآگاه با آن از خود در مقابل ذهن ناخودآگاه دفاع می كند.

.

انتظار کشیدنی ه مث سیگار معتادا.. مث نقاشی رو کاغذ بی خط.. مث آدامسی که یه سرش بین دندونای جلویی ه و اون یکی سرش لای انگشت شست و اشاره..

.

سیگار تموم میشه، انتظار نه.

کاغذ سفید سیاه میشه، انتظار نه.

آدامسو میشه تف کرد یه گوشه، انتظارو نه.

 .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 18:26  توسط امیدرضا  | 

سه ماهه که ندیدمت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 2:9  توسط امیدرضا  | 

من از بیابون میام، تو از جنگل..
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 0:22  توسط امیدرضا  | 

چرا من این همه احساسات متناقض دارم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 2:19  توسط امیدرضا  | 

کاش لذت بردن از همه چی به همین مفتی و سادگی بود که میشه یه مشت برنج پاشید تو باغچه و شیطنت بیست و یکی قمری و هوار تا گنجشکو تو برف تماشا کرد.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:16  توسط امیدرضا  | 

چرا مردم به هم کمک نمیکنن؟ اینجا یه جور جمعه بازار کتاب هست که مردم میان کتاب دست دو میخرن و میفروشن. امروز یه خانوم خیلی خیلی پیر و مچاله، زیر بارون اومده بود برای گدایی. هیچکی کمک نمیکرد... میگن اون قدیما، مردم به هم اهمیت میدادن. من یادم نمیاد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 0:24  توسط امیدرضا  | 

گوشه،وسط، لب پنجره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 0:8  توسط امیدرضا  | 

آخرالزمون شده، قمریا از آدم میترسن! امروز آمار گرفتم، دقیقا هیجده تا قمری با هوار تا گنجشک برای ناهار اومده بودن خونمون.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 1:14  توسط امیدرضا  | 

ناک آوت چهارم

.::.

چند روزه یه گریه همرامه اما نمیاد. نمیدونم، به خاطر دوری سعید، استرس امتحان ِ آشغالی و عواقب قیول شدن و نشدن یا به خاطر زندگی با مامان و بابا. گریه هه اذیت میکنه. یه وقتایی تا پشت چشام میاد، اما پشیمون میشه انگار. این که آدم نتونه گریه کنه دیگه آخر بدبختیه. به خودم که نگا می کنم، شدم یه آدم سرد و سنگ و بی تفاوت به همه چی و همه کس. کم حرف تر از همیشه، شاید بی حرف. عوض شدم؟ نمیدونم. آدما عوض نمیشن. فقط یاد میگیرن چطو به خودشون و دیگران بهتر دروغ بگن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 18:47  توسط امیدرضا  | 

آفتاب رفته است، اما اتاق روشن است. باید یکی بیاید بیدارم کند. خواب بعد از ظهر مصیبت است. بیدار که می شوم انگار تمام غم دنیا تو دلم لانه می کند. اگر آفتاب رفته باشد و هواتاریک شده باشد که بدتر. انگار مرده از خواب بیدار می شوم. به این خاطر قبل خوابیدن چراغ را روشن می کنم که هر وقت ِ روز بیدار شدم اتاق تاریک نباشد. چشم هایم را باز کردم. خیلی خوابیدم؟ آن طرف پنجره تاریک است. ساعت چند است؟ تنهام. مگس  بالای سرم دارد مسیری دایره وار را می چرخد. دوازده دور. سیزده دور. چند ساعت می شود که رفته است؟ پانرده دور؟ خسته نشدی؟ جای این کار ها برو بخاری کوفتی را روشن کن. یخ زدم. مگس ویزی کرد و رفت. پشت اش داد زدم: زیر کتری را هم روشن کن! گفت: ویززز. چریخدم روی شکم و صورت ام را گذاشتم روی بالش. الان باید فرودگاه باشد. صدای گر گرفتن بخاری می آید. میگویم: نسوختی که؟ مگس می گوید: ویز. بلند می شوم میروم دم پنجره. می گویم: دارد برف می آید. جواب نمی دهد. صدای صوت کتری بلند می شود. داد می زنم: کری؟

چای می نوشیم. بخار چای را بو می کشم. بوی دارچین و گلاب. می گویم: نمی دانی از دارچین بدم می آید؟ جواب نمی دهد. می گویم: ولی این خوب شده است. فکر کنم به خاطر این باشد که دارچین آسیاب نشده را دم کرده ای. شاید هم به خاطر گل باشد. به هر حال دفعه ی بعد برگاموت دم کن. می دانم که مزه چای نمی دهد ولی دوست اش دارم. یادم بنداز بیرون که رفتم بابونه بخرم. مادر می گوید چای بابونه آرام بخش است. فکر کن می شد آرامش را تو قوطی خرید. بی خیالی را می شود – همین کلونازپام های دوست داشتی – آرامش را نمی شود.

با مگس نشسته ایم که فیلم ببینیم. میگوید این، من می گویم نه آن! سر دیدن "مامبو ایتالینو" با هم کنار آمدیم. خوب بود. تمام که شد گفتم: دیدی همه چی به خیر و خوشی تمام شد؟ مگس گفت: ویییزز و پرید رفت. گفتم:  چی شد؟ خوشت نیامد؟ صدا آمد: تق تق تق! مگس خودش را مثل دیوانه هابه شیشه پنجره می کوبید. گفتم: خل شدی؟ چه مرگت شد یکهو؟ خودت را کشتی. خواستم بکشم اش کنار، دستم را چنگ زد. داد زدم: دیوانه! و پنجره را برای ش باز کردم. خودش را انداخت بیرون و فوری تو تاریکی گم شد. گفتم: دارد برف می آید، پنجره را نبستم، بگذار سوز بیاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 22:28  توسط امیدرضا  | 

خانه بیمار است، همان خانه که سردش بود

شب ها از لای دیوار های تاول زده ی زیر زمین، صدای ناله ی اشباح ِ سال ها صبر و تنهایی می آید

از خش خش ِ برگ های زرد ِ درخت زردآلو در نصفه شب های گیجی و بی خوابی

از لای لباس های چرک، کتاب های نخوانده، دستمال های مچاله ای که هنوز گرم اند،  پشت پرده های حریر...

زن همسایه میگوید: اسپند بسوزان

و من هر روز صبح اسپند می سوزانم و دودش را می دهم به ظرف های نشسته، به دیوارها، به گلدان ها، به کتاب ها و به بستر مامان...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 23:17  توسط امیدرضا  | 

تو خیابون آدم زیاده. درختا رو سرشون چیزای زرد میریزن. دارن میخوابن. یکیشون بهم گفت، دلش میخواد صد سال بخوابه، زیر هزار تا ملافه! بهش گفتم، زیر خرس بهتره! جدی نگرفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 1:51  توسط امیدرضا  | 

هنرمند ترین کسی که تا به حال دیده ام، یک جور گیاه علفی است که در روستایی کوهستانی حوالی نیشابور با او آشنا شدم. بسیار کم توقع، خیلی کم حرف، ساده و خاکی از میان سنگ و سیمان بیرون خزیده و خودش را روی آسفالت پهن کرده بود. از بالا که نگاه اش کنی مثل تار عنکبوتی است که برگ های سبز تیره دارد و خار های زرد کوچک کمانی مثل پنج های گربه. گل هایش فوق العاده زیبا هستند. یک توپ پینگ پونگ را فرض بگیرید که سه قاچ شده و باز و از مرکز سبز رنگش تعداد زیادی رشته های سفید بلند بیرون ریخته است. گل های سفید و درشت اش خوشبواند. گل ها که پژمرده می شوند، شکل دیگری از هنر اش را رو می کند: گل ها به رنگ صورتی روشن درمی آیند: پیر دختری که پژمردگی اش را زیر آرایشی ملیح پنهان می کند... بعد نوبت میوه هاست. میوه چیزی است شبیه یک گلابی سبز لبنانی، نه به آن براقی. مات هستند. روی شان هم معمولا چهار خط تیره تر هست که میوه را به چهار قاچ تقسیم می کند. اگر آن را پاره کنید یک هندوانه مینیاتوری خواهید دید. سرخ و پر از هسته. زمان که بگذرد، هنرنمایی هم ادامه می یابد. میوه مثل شکوفه ای می شکفد، پوسته داخلی کاملا سرخ است مثل محتویات میوه. میوه باز شده که  دانه ها را رها کرده حالا تبدیل شده به شبه گلی درشت و سرخ با چهار گلبرگ. محتویات میوه بوی جالبی ندارد، بویی شبیه وایتکس می دهد ولی ظاهرا شیرین است چون اغلب پاتوق مورچه ها زنبور ها می شوند. جالب است که، گیاه هم زمان غنچه، گل های سفید تازه، گل های پژمرده ی صورتی، میوه های کال و میوه ی رسیده ی باز شده داشت.

یک - از ایشان عکس دارم، از گل ها و میوه ها و ... منتهی عکس گذاشتن اینجا مصیبت است. کسی خواست، ایمیل می کنم.

دو - اسمش را نمی دانم، من صدایش می کنم " ثریا ".

سه – بذر ثریا را دارم، اگر کسی خواست.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 9:48  توسط امیدرضا  | 

تو باغچه درخت بید خودرویی داشتیم که درست بغل درخت گردو سبز شده بود. گردو که میگم نه از این گردوهای هیولا. گردویی که سالی ده دوازده تا گردو میده تو یه وجب جا. حالا این بیده یهو شده بود سه برابر گردوهه. مامان چن بار گفته بود بیا اینو اره کن. من می گفتم بذار پاییز بشه، بخوابه، الان گناه داره. امروز دیدم پاییز شده و این حضرت ِ بالا یه برگشم زرد نشده. درخت گردوی بیچاره هم داره هر روز مچاله تر میشه. اره برداشتم که ببرم، مامان گفت الان گناه داره، بذار بخوابه بعد! گفتم الان اره کنم به نفع خودته، پس فردا این برگاش میریزه، خونه زندگیتو برگ خشک برمیداره. گفت: پس ببر. بریدم. دستام بوی چوب میده، الان. یکمی هم سر دلم میسوزه. هی به خودم میگم ایراد نداره، درخت ظالمی بود، خب. تازه ساله دیگه، باز سبز میشه از بغل مغلاش. بعد نشستم با تیکه تیکه هاش یه عروسک درست کردم. دستمو هم بریدم. خونی ریختم و خونی ریخته شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 15:40  توسط امیدرضا  | 

این دنیا بدون هنر و هنرمند دوزار هم نمی ارزید. الان دوزار می ارزد. همین دنیای دوزاری را سیاستمدار ها برداشته اند کرده اند توالت عمومی... هنر، بوگیر است این وسط. به نظرم هنر یک چیز کاملا زنانه است. هنرمند یا زن است یا مرد ِ گی. اگر استریتی هست که ادعای هنرمندی دارد یا هنرمندی که ادعای استریت بودن می کند یا دروغگوست (اشتباه می کند) یا استریتی است که توانسته از راهی تخیلی زنانه گی را تقلید کند. هنرمند زن به پای مرد  ِگی نرسیده است. شاید دلیل اش این باشد که زن همیشه مجبور بوده و هست هنرش را خرج زندگی با مرد ِ استریت کند.

حرفم این است که ماها هیرو هستیم!

یک چیز بی ربط وسط این پرت و پلا ها بنویسم، چون خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم، هی نوشته نمی شد. اکثر آدم هایی که می شناسم، این طوری اند که به نظرشان چیز سـ کـ سـی زیباست و چیز زیبا هم سـ کـ سـی است. یعنی با چیز زیبا برانگیخته می شوند. من اینطوری نیستم. یعنی برای من زیبا یک چیز است و سـ کـ سـی چیزی دیگر. توضیح بیشتر این که، برای من سـ کـ سـی یک مرد است. قد بلند، چهار شانه، سبزه، مو مشکی با دندان های سفید و ریش ِ نتراشیده: بازیگر های مذکر ِ بالیوود! اما زیبا یک دختر تازه بالغ ِ معصوم است با چشم ها و پوست ِ روشن که با پرنده ها و گل و گیاه حرف می زند و می رقصد: سیندرلای والت دیزنی! پس زیبایی را یک چیز کاملا دخترانه می دانم. یعنی اگر می گویم فلان پسر زیباست، آن پسر چیزهایی از دخترانه گی دارد و با همه ی زیبا بودنش من را برنمی انگیزد. خیلی باحالم من.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 21:19  توسط امیدرضا  | 

امشب، یک مرد زنش را با چادرش خفه کرد. سگ های روستا زوزه می کشند...
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 21:36  توسط امیدرضا  | 

من از جایی می آیم به نام "رحم"

بعد "آغوش"

بعد "پستان"

بعد "دست ها"

حالا "نگاه"

من این جا اسیرم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 13:46  توسط امیدرضا  | 

آفتابگردان ها را سر بریده

باغبان

پروانه های سپید

بین جنازه ها

روی گل های یونجه می چرخند

پاییز است

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 15:24  توسط امیدرضا  | 

امشب چراغی روشن

به بزرگی ِ خورشید

به اتاق تاریک ام آوردم

یک کاکتوس نه تکه

که

یک گل نشکفته ی زرد دارد

در گلدانی سفال

با لعاب نارنجی

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 22:25  توسط امیدرضا  | 

به دنیا که آمد، مو داشت مثل ابریشم. همه گفتند: چه پسری! چه موهایی! بزرگ تر هم که شد، همه جا با موهاش دلبری می کرد. مشکل از وقتی شروع شد که داشت بالغ می شد. از وقتی که پشم های این پسر سبز شد. پسر مو طلایی، عوض مو، زیر بغل هاش و زیر شکمش پشم شیشه داشت. هر چقدر هم که می تراشید، بیشتر می شد! اولش از همه مخفی می کرد ولی جریان به زیر بغل و زیر شکم که ختم نشد. ریش و سیبیل و موی سینه و دست و پا... موی همه جاش از پشم شیشه بود ولی هنوز موهای ابریشمی را داشت. کم کم، مامان باباش، رفقاش، در و همسایه و اهل فامیل فهمیدن این پسر یک چیزیش هست. پسر هم بلخره جمعه روزی لباساش را کند و بدن پشم شیشه ایش را به همه نشان داد. قسمتی از همان همه که اول ها گفته بودند به به چه پسری، آمدند گفتند: اوه، این طبیعی نیست، نمی شود. قسمتی دیگر گفتند: پناه بر خدا! این بیماری است، باید درمان بشود. نکند بچه های سالم ما را مریض کند. یک قسمتی دیگر هم رفتند از تو کتاب های دینی شان چیز هایی پیدا کردند که می گفت: پسران پشم شیشه ای، پسران شیطانند. این ها دشمن خدا، خانواده، اخلاق و همه ی چیز های خوبند. باید آن ها را کشت. پدر مادر پسر پشم شیشه ای بابت پسرشان خیلی خجالت زده بوند. دنبال مقصر می گشتند و زمین و زمان را سرزنش می کردند. جمعه روزی پسر پشم شیشه ای تنها و درمانده، نشست فکر کرد؛ دو تا راه بیش تر ندارد. یا باید نشان بدهد پشم شیشه چیز بدی نیست، حتی خوب هم هست یا باید خودش را گم و گور کند. پسر، راه اول را انتخاب کرد. نشان داد و نشان داد ولی بعد مدتی به افسردگی مبتلا شد. بعد رفت سراغ دود و الکل. جمعه روزی، دوباره پسرک نشست فکر کرد. عصر همان جمعه، پسر پشم شیشه ای خودش را کشت.

پ.ن: خب، من اولیشو نوشتم. صد تای دیگه با شما!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 18:10  توسط امیدرضا  | 

Before Night Falls (2000)

Directed by Julian Schnabel

Produced by Jon Kilik

Screenplay by Cunningham O'Keefe, Lázaro Gómez Carriles, Julian Schnabel

Based on Before Night Falls by Reynaldo Arenas

Starring Javier Bardem, Johnny Depp

 

درخت ها زندگی پنهانی دارند که آن را فقط برای کسانی که اشتیاق ِ بالا رفتن از ان ها را دارند آشکار می کنند. من یادم نمی آید کی به دنیا آمدم. ولی، وقتی که سه ماهه بودم، مادرم با من که گواه باختن اش یودم به خانه ی والدین اش برگشت. شکوه دوره ی کودکی ام بی همتا بود. به خاطر، فقر مطلق و آزادی مطلق... بیرون در هوای آزاد، احاطه شده با درخت ها، حیوان ها و آدم هایی که نسبت به من بی تفاوت بودند. زندگی اولیه من پر بود از یک اتاق، زن ِ ناکام که همگی تحت ریاست مادربزرگ بودند. مادربزرک قلب خانه بود. تنها زنی که تا به حال دیده ام، ایستاده می شاشید و هم زمان با خدا حرف می زد. مادرم زنی زیبا و تنها بود. او تنها با یک مرد آشنا شده بود، پدرم و تنها چند ماه خوشی عشق را چشیده بود. بعد، برای باقی زندگی آن را از کف داده بود. فقدان عشق، ناامیدی عمیقی را در او به وجود آورد. یادم هست، پاکدامنی مادرم حتی از باکره ها بیشتر بود. فوق العاده ترین رخداد کودکی ام را آسمان ها به من بخشیدند. باران... طنین صدای آب ِ سرازیر از آبگذرها، روی بام ِ مسی مانند صدای گلوله تفنگ بود. انگار سپاه عظیمی بین درخت ها رژه می رفتند. لبریز شدن، شره کردن، صدای رعدآسای گلوله درون لوله ی تفنگ، هم نوایی طبل ها، سقوط آب روی آب، خیس، صفیرکشان و خارج از کنترل. ورد خشونت که خوانده شود، هر آن جه سر راه اش باشد را جاروب می کند. درخت ها، سنگ ها، حیوان ها و خانه ها. این راز ویرانی است. قانون زندگی. چنان که من دیدم، جریان ها نام من را فریاد می زدند.

.

این چیزی که این بالا خواندید، حرف های ابتدای فیلم قبل از سقوط شب بود. فیلمی درباره ی زندگی و مرگ ِ نویسنده و شاعر ِ همجنسگرای کوبایی، رینالدو ارناز که بر اساس اتوبیوگرافی نویسنده – با همین نام، 1993 – ساخته شده است.  فیلم خوبی است، ببینید! من خودم کمتر پیش آمده که فیلمی با درونمایه کوییر ببینم و خوشم بیاید. دلیلش هم این است که اکثر این فیلم ها اساسا یک مشت مزخرف هستند. اکثرا فیلم هایی غیر حرفه ای هستند یا تینیجر گول زنک پر از برهنگی، الکل،  بی پروایی و این چیز ها یا فیلم هایی شعار زده و پر از مظلوم نمایی یا حتی آموزشی! این را هم بگویم اصلی ترین دلیلی که من فیلم می بینم، سرگرمی است و شاید دلیل این که این فیلم ها با سلیقه ی من جور نیست، سرگرم کننده نبودن این هاست. به هر حال این فیلم، قبل سقوط شب را دوست داشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:19  توسط امیدرضا  | 

اول دبستان، خانمی قد بلند و بداخلاق معلم ام بود. از این زن متنفر بودم. به نظرم ترسناک بود: خانم دربار پناه. البته من هم آدم نبودم. هیچ وقت درس و کتاب ام درست نبود. دیکته هایم کم می شد و این ها. پدر و مادر که بالای سرم نبود. این دو تا مشکلات خاصی داشتند که همان موقع ها شروع شده بود و هنوز هم ادامه دارد البته. گاهی اوقات خواهرم – که معلم هم بود – می آمد بالای سرم. گاهی می آمد خانم مان را می دید و حرف می زد که نمره هایم را زیاد کند و این ها. یکی از سرگرمی های این زن این بود که وقتی مراسم غیبت شان با معلم کلاس بغلی که می آمد در کلاس ما تمام میشد، دست خط من و امثال من را مسخره می کردند. یادم هست یک بار این خانم عصبانی آمد تو کلاس و گفت: امروز مادر یکی از شماها آمده بود شکایت. چرا این قدر مادرهای بدبخت تان را اذیت می کنید. من یک بچه می شناسم که مادرش را این قدر اذیت کرد تا مرد. بعد باباش رفت زن گرفت. این زنه بچه را مجبور می کرده برود از تو باغچه کرم و سوسک بگیرد بعد زنه این کرم و سوسک ها را می کرد تو دماغ بچه هه. کرم ها می رفتند مغز بچه را می خوردند. آخر سر هم بچه هه دیوانه شد، انداختن اش تو تیمارستان. تیمارستان چه می فهمیدیم یعنی چه؟ من خیلی ترسیدم. از آن به بعد حتی از این زن بیشتر می ترسیدم. چند وقت هم مد شده بود بجه ها می خواستنند فحش بدهند می گفتند: تیمارستانی!

عاقبت یک روز، آخرهای سال آمدند گفتند خان معلم تان حامله است، رفته است مرخصی و به جایش خانم عزیزی (عظیمی) می آید. این خانم کوتاه و چاق بود. بد اخلاق هم نبود. کلاس اول گذشت.

اساسا من تا پایان دوم دبستان نفهمیدم باید درس بخوانم. اینکه مدرسه جای درس خواندن است و این ها. جزو شاگرد تنبل ها نبودم به لطف خواهرم ولی زرنگ هم نبودم. پس چه جوری شد که این شدم؟ سوم دبستان، یه خانمی به گمانم به نام حسنی معلم ام بود. این خانم نه بلند بود نه کوتاه. معمولی بود. من را دوست داشت یک طورهایی. به خواهرم می گفت من خیلی معصوم ام! بله، این خانم سر کلاس نقاشی عاشق من شد. من داشتم میکی ماوس می کشیدم که آمد بالای سرم و عاشق ام شد. بعد که دیدم سوگلی کلاس نقاشی بودن چه حالی دارد، بقیه درس هایم هم بهتر شد. حتی دیکته. از دیکته و جغرافی بدم می آمد. ریاضی را دوست داشتم.

حالا که از این خانم نوشتم، باید از خیانتی که به ایشان کردم هم معذرت بخواهم: روم سیاه خانوم، غلط کردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 19:17  توسط امیدرضا  | 

گذشته، به نظرم این قدر دور و مبهم میاد که انگار اصلا اتفلق نیافتاده. خاطرات، عجیب و غریب به نظر میان و گاهی هم مسخره. دردها و خوشی هام. آینده هم به همون اندازه مبهم و ترسناکه. به قول مامانم - که همیشه تو موعظه هاش میگه - زندگی بالا و پایین داره. بله، داره. ولی من نمی دونم چرا برای من همش پایین بوده! داره پایین تر هم میره.

ماها خیلی بدبختیم! خود من، بهترین سال های زندگیمو صرف این کردم که جنسیت متفاوتمو بفهمم، باهاش کنار بیام و بقیه چیزها. بعدش هم همش پنهون کاری یا توضیح دادن خودم. حالا هم همینه، منتهی دیگه مهم نیست برام، عادی شده ولی باز هم انرژی میگیره این چیزها. استرس میاره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 12:9  توسط امیدرضا  | 

درست یادم نیست چطور پای یکی از این ها به خانه مان باز شد. من هفت یا هشت سالم بود و مثل همین حالا به هیچ وجه معاشرتی نبودم. یعنی مثل پسر بچه های دیگر نبودم که به قصد بازی و فوتبال بروند تو کوچه، شیشه و در و پنجره ملت را بشکنند و خونی و خاکی برگردند. خانه نشین بودم. خودم هم بازی خودم بودم. با مرغابی هام، با طوطی و لاک پشت و ... بازی می کردم. با کفتر های همسایه که گاهی می افتادند تو حیاط ما بازی می کردم و شب می بردم پس می دادم شان چون مامان میگفت اگر این کار را نکنم دزدی است. تو حیاط دومی گل بازی می کردم و مجسمه های خوشگل درست می کردم که اجازه نداشتم بیاورم شان داخل خانه چون خاکی بودند و مامان هم کمی وسواس نظافت داشت. خانگی بودنم گاهی بابا را حسابی کفری میکرد، این جور وقت ها صدایم می کرد مرغ کرچ! یعنی مرغی که به خاطر خوابیدن روی تخم هایش از لانه بیرون نمی آید. خلاصه، بابا یکی از این آتاری های دسته خلبانی برایم خرید. یاد آن هواپیماهه به خیر! البته با آمدنش شیوه زندگی من عوض نشد. فقط یک هم بازی شیک و پیک پیدا کردم. کمی بعد تر میکرو آمد با سوپر ماریو. بعد هم سگا (مگا درایو) با سونیک و بقیه دوستان. اوایل دبیرستان، پی اس وان و دنیای سه بعدی را کشف کردم. شاید این یکی بهترین دوست من بود. من حداقل 200 تا دیسک بازی داشتم. بهترین شان سایلنت هیل بود. پیش دانشگاهی که بودم به خاطر کنکور از صرافت بازی کردن افتادم. اما برادر کوچکترم راه من را ادامه داد و پی اس تو را به خانه آورد. بعد هم اکس باکس 360. پی اس تو به نظرم موجود بی خاصیتی است ولی اکس باکس فوق العاده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 14:39  توسط امیدرضا  | 

امروز 4 شهریور است و هیچ چیز دیگری نیست. گند بودن امروز هیچ ربطی به جمعه بودن اش ندارد؛ همه ی ربط اش به خود من است. به زندگی بیخود خودم. به این دنیای عوضی. این دنیایی که هیچ چیزش جای خودش نیست. همه چیز جابه جا است. جای چیز ها پس پیش اند. حقایق مثل بچه یتیم های آدامس فروش سر چهار راه اند. دنبال حقیقت باشم؟ نه. من دنبال آرامش ام. دنبال سکوت. دنبال زندگی بی ماجرا.

 بیکارم ولی کلی کار نکرده دارم. هیچ کار نمی کنم. الان سه ماه است که دارم با این هیچ سر می کنم. تنبل شده ام.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 20:17  توسط امیدرضا  | 

مسیری هست، رفت و برگشت اش 40 دقیقه طول می کشد. 20 دقیقه رفت، 20 دقیقه برگشت. سر راه خنزر پنزر فروشی، دکه روزنامه، گل فروشی هست که نگاه می کنم. آخر این مسیر، گاهی اوقات می روم پت شاپی که فندق، موهیندر و دکارت (3 تا از 6 همستری که تا به حال داشتم، بقیه حبیب، لیلی و گندم بودند) را از آنجا خریدم. ماهی و هر خزنده و پرنده و چرنده ای دارد. اصلا اینکه این مسیر پیاده روی غروب هایم شده 40 دقیقه به خاطر همین جک و جانورهاست. امروز یک سگ آورده بود. آقاهه گفت میکس ترییر است. از ترییر ها خوشم نمی آید. مخصوصا آن هایی که گوش های آویزان دارند. خیلی پارس می کنند و به سختی هم یاد می گیرند این کار را نکنند. ولی این یکی فرق داشت.گوش های مثلثی ایستاده داشت. آرام بود و معصوم. یک دست قهوه ای روشن. قیمت: 130 هزار تومان. البته تربیت نداشت. آخ که چقدر دلم می خواست این را می داشتم. اسم اش را می گذاشتم مانی. برگشتم خانه. تربیت نداشتن اش مهم بود؟ من که خودم هی می رینم به این زندگی. بگذار این هم بریند. این حداقل کم کم یاد می گیرد کجا کارش را بکند، من نه.

بین حیواناتی که در دوره جدید (یعنی زندگی خانه های کوچک و آپارتمانی) داشتم، زورو بهترین شان بود. زورو یک مرغابی نر بود و به خاطر لکه سیاه روی پیشانی اش که مثل نقاب زورو بود صدای اش می کردیم زورو. باور کنید این پرنده از خیلی رفقای آن دوره ام (دوره ی دانشجویی) با معرفت تر بود. یک جوری مثل سگ ها رفتار می کرد. اهل بازی بود. دلش تنگ می شد. چه بلایی سرش آمد؟ مامان همیشه می نالید که این، حیاط نازنین ام را کثیف می کند. من هم دلم نمی آمد تو قفس نگه اش دارم. و این جوری حیاط نازنین کثیف می شد. تا اینکه مرض آنفولانزای مرغی آمد و مامان گفت این همه مان را می کشد (این جوری نگفت) برادر دکترم هم پشت مامان در آمد که بودن این حیوان تو خانه درست نیست. رفت.

الان هیچ حیوانی ندارم. دلم سگ می خواهد. یکی شبیه مانی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:37  توسط امیدرضا  |